شبی در غلغله دل‌باخت سلسال

شبی در "غُلغُله" دل‌باخت سلسال
در آتش سوخت اما ساخت سلسال

به چشمان تر شهمامه هر صبح
فقط آیینه می انداخت سلسال!

علی بیانے
۳۰؍۵؍۱۳۹٨
پ، ن: شهر غلغله یکی از هشت اثر تاریخی بامیان است.

هوا ابری و باران نم نمش بود

هوا ابری و باران نم نمش بود
خیال هر کسی با همدمش بود

بدون چتر در نبض خیابان...
خدا دستش به دست مریمش بود!

علی بیانی

۲۵؍۱۱؍۱۳۹۷

نگاه بی کلامی، در خیابان!

نگاه بی‌کلامی، در خیابان!
تو با لبخند، دامی در خیابان!

بدهکاری بمن یادت بماند...
علیکم بر سلامی، در خیابان!

علی بیانی
۴؍۵؍۱۳۹٨

مثل سرگردانی حوا و آدم بی‌خبر

مثل سرگردانی حوا و آدم بی‌خبر
از بهشت افتاده باشی در جهنم بی‌خبر

آسمان صاف است جای ابر بغضی در گلو 
تا بباری جای باران اشک نم‌ نم بی‌خبر

هی کنار خاطراتش می‌نشینی، جای او
می‌گذارد سر به روی شانه ات غم بی‌خبر

در نبردی، روزگار این‌گونه زخمت می‌زند
تیغ را بر سینه‌ی سهراب، رستم بی‌خبر

 سرنوشت نانجیب آنقدر بد تا می‌کند
تا شود این قافیه با قامتت خم بی‌خبر

این غزل شاید بگوید: حال شاعر خوب نیست
چند روزی هست از احوال مریم بی‌خبر

علی بیانی
۲۹؍۴؍۱۳۹٨