غزل
تصور کن اگر یک شب برایم ناز می کردی
نشسته رو بروی من سخن آغاز می کردی
و من آهسته می گفتم که خیلی دوستت دارم
تو هم یعنی همین یک جمله را ابراز می کردی
برایت واژه واژه شعر های ناب می خواندم
تو در حسّ ِ بلند ِ شاعرت پرواز می کردی
من از طعم لبانت خوشه خوشه شعر می چیدم
تو با طرز نگاهت در غزل اعجاز می کردی
و من در شعر می گفتم که اکنون سیب می خواهم
تو با لبخند تک تک دکمه ها را باز می کردی
۱۳۹۴/۳/۲۰
به نستعلیق ِ پر پیچ و خم ِ مویت قسم بانو
خیالت میوزد هر شب به برگ باورم بانو
چه خوب است اینکه باهم خاطرات مشترک داریم
اگـرچه سـر نوشت ِ ما جــدا خورده رقم بانو
نمیدانی که امشب با خیالت تا کجا رفتم ...
همانجایی که بوسیدم لبانت را ، تو هم بانو،
بـرای آخـــرین بار ِ کـه بوسیدی مـرا رفــتی
هنوزش می کنم احساس روی گونه ام بانو
نه شاعر بودم از اول نه اصلن شعر می گفتم
تو اینگـونه بهـانه داده ای دست ِ قلـم بانو
1394/1/15
پیش آمده تا حال که عاشق شده باشی ؟
دیوانـه صـفت حـرف ِ خـلایق شـده باشی ؟
هرگز شده بعد از همه ی ِ خـاطره سازی ...
او رفته و تو پشتِ سرش دق شده باشی ؟
در کوچه به دنبال ِ قـــدم هـــای ِ مسافر ...
یک ظرف پر از غصه و هق هق شده باشی
عــذرا به اسارت بـــرود تا به کــــجا ها ...
تو هم به هــمان قاعده وامق شده باشی
یـــک عـــمر فـقط منتظر ِ آمــــدن ِ او ...
تو یـخ زده در کـام ِ دقـایق شـده باشی
1393/12/18
گـذشت آن سـال ها اما بگو دلدار یادت هست ؟
قــرارِ بوســه هــای داغ آتشــبار یـادت هست ؟
شـبی که نقـره می پاشید و قرصِ ماه کامل بود
کنـارِ تیـرِ بــرق و ســایه ی دیـوار یادت هست ؟
مـن از بـرجستــگی هـــای تنـت بســیار کیفیدم
تو هـــم از مـن که بردی لذتی بسیار یادت هست ؟
به دور ِ گردنم آن شب که دستانـت حمــایل شد
بـروی کفــــش هـا افتــادن شــلوار یادت هست ؟
نبــرد ِ تـن به تـن آغـاز شــد ، از پـا در افتـادم
در آوردی دمــار از روز گــار ِ یــار یادت هســت؟
گـــره خورده به گیسوی قشنگ ِ خاطرات ِ من ...
تنفس های پی در پی پس از آن کار یادت هست ؟
علی بیانی
1393/8/15
علی بیانی هستم متولد 1362 هجری شمسی